محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
116
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بگفت . عتبه گفتا برادر ترا چندان خطر نيست كه از بهر وى با اين همه خلق حرب بايد كردن . تو اگر خواهى كه از بنى عبد الشّمس باشى باش ، و اگر نخواهى [ 180 b ] يا بيزار شوى بيزار شو و هر كجا خواهى باش . عامر سوى بو جهل آمد و او را آن سخن عتبه بگفت ، و بو جهل به ميان مردمان اندر بود ، و مردمان را گفت : عتبه را باد با شش اندر افتاد . و اين مثلى است كه به عرب اندر گويند آن كس را كه از چيزى بترسد . و بو جهل را به لقب مصفّر الاست خواندندى ، و پارسى زردكون باشد ، و از بهر آن بود اين لقب او را كه بر مقعدش جراحتى بود كه پيوسته خون از وى آمدى و نشان آن بر ازار پاى وى پديد بودى ، و از بس خاريدن آن جايگاه خونابه و ريمآبهء سرخ و زرد مىآمدى و بر جامه مىشدى . و او پيوسته خلوق و زعفران و عطر بر تن و جامه و ازار پاى ماليدى تا كس نداند كه او را خون از مقعد آيد . و زعفران را با عطرها به آب بزدندى كافران قريش و آيين ايشان چنان بود و بر خويشتن و بر جامه ماليدندى تا همه تن ايشان و جامه زرد شدى و باك نداشتندى زيرا كه از همه بويهاى خوش ايشان را زعفران عزيزتر بودى . و زعفران از كرمانشاهان و حدود همدان برند . و عود و عنبر و كافور آنجا از راه دريا بسيار برند و ارزان بود ، و مشك آنجا هم ارزان بود كه از هندوستان به راه دريا برند . پس گاه گاه بو جهل زعفران بر در كون و ازار پاى زدى تا آن زردى زعفران بر در كون و ازار پايش نشان گرفتى ، و مردمان پنداشتندى كه آن خونابه او را بوى خوش است كه او بر در كون ريخته است ، و كس نداند كه آن خون است . و مردم او را از بهر آن زرد كون گفتندى . و هر كه او را عيب كردى و يا دشنام دادى او را مصفّر الاست گفتى يعنى زردكون ، و گويند كه آن ريش بواسير بود . و ديگر گويند كه بو جهل به طفوليت با پيغمبر عليه السلام كشتى گرفت و پيغمبر او را بر گرفت و بر زمين زد و رگ مقعد او بگسست ، و پيوسته آن خون از آن رگ دويدى . و او از بهر آن زعفران بر در كون زدى تا كس نداند . پس چون او گفت : عتبه را باد به شش در افتاد ، عتبه گفت : فردا آگاه شود آن مصفّر الاست ، آن زرد كون ، كه باد به شش كه در افتد . و عتبه نيت رفتن كرد . و